در ستایش چشم‌های غمگین فرنک و مایکل فاسبندر عزیزم

«فِرَنک»/ Frank محصول ۲۰۱۴، عنوان فیلمی ساخته‌ی «لنی آبراهامسون» فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان نسبتاً کم‌کار ایرلندی است که بیشتر به‌خاطر برنده شدن جایزه‌ی اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم «اتاق»/ room در سال ۲۰۱۵ شناخته می‌شود.


قبل از رفتن سراغ معرفی فیلم، شاید لازم باشد «کریس سیوی» را خیلی خیلی کوتاه معرفی کنیم. او یک خواننده‌ی درگذشته‌‌ی پاپ است که موقع روی استیج رفتن، برای خودش یک شخصیت تازه به نام «فرنک سایدباتم» با استایل و ماسکی عجیب ساخته بود و لحن آواز و ترانه‌هایش را هم طوری انتخاب می‌کرد که زیاد مورد پسند عموم نبود، و این‌طور که درباره‌اش خواندم، تا قبل از مرگش او و موسیقی‌ خاصش را چندان جدی نگرفته بودند، اما بعد از مرگش کم‌کم به شهرتش اضافه شد. فیلم فرنک، ایده‌ی اصلی‌‌اش را وامدار شخصیت کریس و زندگی هنری‌ اوست؛ اما اگر درباره‌ی کریس کنجکاوید اسمش را سرچ کنید و مستندی که درباره‌اش توی اینترنت موجود است را ببینید، چون فرنک با وجود ایده گرفتن از این هنرمند، به‌هیچ‌وجه قرار نیست بیوگرافی او باشد.


ماجرای فیلم با «جان» شروع می‌شود، یک جوان نوازنده‌ی کیبورد و جویای نام که در شهر ساحلی کوچکی زندگی می‌کند. او با رویای نوشتن یک آهنگ جدید و عالی روزهایش را می‌گذراند، ترانه می‌نویسد و ملودی می‌سازد. جان یک‌روز خیلی اتفاقی و در صحنه‌ای عجیب، با یک گروه موزیک آشنا می‌شود و به‌عنوان نوازنده‌ی موقت کیبورد، با آن‌ها شروع به همکاری می‌کند و به سفری می‌رود که شروع فصل تازه‌ای در زندگی‌اش است. او با این گروه عجیب، تجربه‌های تازه‌ای را در زمینه‌ی موسیقی شروع می‌کند.


فیلم را در رده‌بندی ژانرهای کمدی/درام/موزیکال قرار داده‌اند، اما نباید منتظر یک اثر کلیشه‌ای پر از رقص و آواز و خنده و شوخی بود. فرنک بیشتر از آنکه موسیقی پخش کند و جنبه‌ی شنیداری پررنگی داشته باشد، درباره‌ی موسیقی و به‌طور واضح‌تر، مسئله‌ی هنر است و در قالب یک کمدی سیاه، مسائل گوناگونی در زمینه‌ی هنر عامه‌پسند و خاص‌پسند و چالش‌هایشان را به هجو می‌کشد.


در فیلم لایه‌های مختلفی برای کشف و تاویل وجود دارد. هم می‌توان ماجرا را همان‌طور که هست، مثل یک قصه‌ تماشا کرد و با شخصیت‌های دیوانه و عجیبش همراه شد و گاهی خندید و گاهی هم اشک ریخت و به موزیک‌های عجیبشان گوش داد و رفت، و هم می‌توان با نگاه نمادین کارگردان همراهی کرد و به شخصیت‌های منحصربه‌فرد و صحنه‌پردازی‌های متفاوت و هجوآلود و شاد و غمگین آن، با دیدی سمبلیک نگاه کرد. 


اما چیزی که در پس همه‌ی نماد و نشانه‌ها و برداشت‌های گوناگون و مشخص‌تر از هر مضمونی در فیلم خودنمایی می‌کند، مسئله‌ی امضای خود را داشتن در خلق یک اثر هنری است و اینکه هنرمند در راه خودِ منحصر به‌فردش بودن و خلق کردن، چه اندازه باید تاوان بدهد و حتی به‌ مهجور ماندن راضی شود، اما به تقلید و تکرار طوطی‌وار فقط برای دیده شدن، تن ندهد.


فیلم در راستای همین محتوا، صحنه‌های هجوآلود خاصی نیز دارد، مثل جایی که نوازنده‌ی کیبورد گروه موسیقی در حال غرق کردن خودش در دریاست و به جان پیشنهاد داده می‌شود که موقتاً جای او را در گروه بگیرد، یا چند سکانس اقدام به خودکشی بسیار سمبلیک.


 شخصیت‌پردازی‌های فیلم به خوبی انجام شده و دیوانگی ویژه‌ی کاراکترهای موزیسین، به‌اندازه به‌ آن‌ها تزریق شده و توی ذوق نمی‌زند. در واقع در فیلم هیچ‌چیز توی ذوق نمی‌زند، نه داستان دچار افت مستقیم‌گویی و شعار دادن می‌شود و نه نمادها گل‌درشت و ناموزون به چشم می‌آیند.


چیزی که در کنار تمامی این‌ها، فرنک را به یک کار باارزش برای تماشا تبدیل می‌کند، بازی‌های خیلی خوب(مگی جیلنهال، فیل کینگستون) و به‌خصوص بازی خیره‌کننده‌ی «مایکل فاسبندر» است. او که تقریباً در تمام فیلم، یک ماسک یا بهتر است بگویم سر مصنوعی بزرگی را روی تمامی سر و صورتش حمل می‌کند، بدون آنکه از چشم‌ها یا حالت‌های صورتش بهره بگیرد، با صدا و زبان بدنش جوری بازی می‌کند که بیننده در حالی‌که تشنه‌ی کشف چهره‌ی زیر ماسک است، ناگهان به‌خودش می‌آید و می‌بیند فرنک را با همان‌شکل عجیب و نامتعارفی که هست، پذیرفته و دوستش دارد، جوری که دیگر برایش فرقی نمی‌کند چهره‌ی زیر ماسک چه شکلی است؛ فرنک با منحصربه‌فرد بودنش توی چشم و سپس قلب بیننده، جایش را باز کرده است.


 اما آیا این انزوا و مهجور و بی‌‌حاشیه ماندن یک گوشه، همیشه در هنر جواب می‌دهد یا چاقویی به اسم عامه‌پسندی و ابتذال، بالاخره سراغ هنرمند خواهد آمد و او را زخمی خواهد کرد؟ برای دانستن این‌ها، باید فیلم را دید و درونش دنبال پاسخ مناسب گشت.

/ 0 نظر / 14 بازدید