رشته‌ی تا ابد خونین اجدادی یا در ستایش شازده احتجاب

"شازده احتجاب" هوشنگ گلشیری را یک نفس و بدون مکث و با شور و دلهره‌ی زیاد خواندم. کتاب من چاپ هشتم، سال ۱۳۶۸ بود با نشر نیلوفر. می‌توانم بگویم هیچ‌جای کتاب، نه خسته‌ام کرد و نه کلافه و فقط لذت بردم و رنج کشیدم و تصویر دیدم‌.


در شازده احتجاب، آخرین بازمانده‌ی یک خاندان اشرافی شخصیت اصلی ماجراست که با مرور خاطراتش، سری به گذشته می‌زنیم و وقایع مهمی که برای اجدادش رخ داده را نگاه می‌کنیم و انگار تاریخچه‌ی زوال این خاندان جلوی چشممان به حرکت در می‌آید. روایت، از فرمی غیرکلاسیک برخوردار است و اینطور نیست که با فلش بک‌ و فصل زدن‌های منظم پیش برود، بلکه جریان سیال ذهن بر شیوه‌ی روایت کتاب حاکم است و انگار توی ذهن شازده و خواب‌هایش هستیم، قاب عکس‌های خاکی زنده می‌شوند و سخن می‌گویند، راوی‌های مختلف به‌صدا در می‌آیند، در یک صفحه ممکن است چند صدا بشنویم، روایت‌های مختلف در نقاط زمانی متفاوت شروع شده و به‌صورتی تو در تو و در هم و غیرخطی، با تعلیقی بسیار مناسب و فضایی دلهره‌آور، ادامه می‌یابند و در نهایت، همه به یک‌روز مهم می‌رسند که داستان خود شازده، در آن اتفاق می‌افتد‌. خود گلشیری گفته موقع نگارش شازده احتجاب، بیشتر خواب‌هایی که می‌دیده را یادداشت می‌کرده تا ساختار آن‌ها را بشناسد و به ایجاد فرم و روایت کتابش کمک کند.


نثر گلشیری جذاب و پرکشش است و توجه زیاد او به جزئیات بدون از قلم انداختن چیزی و توصیف‌هایی که به‌جای سر بردن حوصله، فقط روایت را پُربارتر می‌کنند، از ویژگی‌های جذاب کتاب است. شخصیت‌پردازی در شازده احتجاب به تیپ‌سازی از مرد قدرتمند و زن ضعیف محدود نشده، و با وجودی که می‌شود به دید نماد هم به بعضی شخصیت‌ها نگاه کرد اما از همه‌ی شخصیت‌های اصلی و فرعی در لایه‌های زیرین خود، می‌توان برداشتی روانشناسانه کرد و به آسیب‌های کودکی سرک کشید و تحلیل‌هایی منطقی از رفتارهای آن‌ها داشت.


از دیگر نکات جذاب کتاب، جنبه‌ی نمادین آن است که بدون توی ذوق زدن، با قرار دادن یک خانواده‌ی سنتی اشرافی در راس خود، هم به قدرت و استبداد و فروپاشی تدریجی آن طعنه می‌زند و هم از دست رفتن انسانیت را پله پله بررسی می‌کند. شازده و نسل‌های قبل از او، هرکدام به‌ شیوه‌ی خودشان وارث خشونت و خونخواری و ظلم اجداد خود و هستند و به سبک خودشان، آن را نشان می‌دهند، دایره‌ی قدرتی که روز به روز محدودتر می‌شود و قربانی‌هایی که در هر زمان، شکل تازه‌ای دارند. از آدم‌های بی‌گناه بی‌شماری که پدربزرگ آن‌ها را زنده زنده گچ گرفته و گوشه و کنار باغ مثل مجسمه نصبشان کرده گرفته، تا آدم‌های زیادی که پدر در یک چشم بر هم زدن، به گلوله می‌بندد و بعد حلقه تنگ‌تر می‌شود و شازده به شیوه‌ی خودش، دو زن را توی زندان افکار خودش نگه می‌دارد. علاوه بر ظلم و خشونت، سل هم بیماری‌ای است که مثل یک رشته‌ی خونین و نماد، نسل‌های مختلف این خانواده را به‌هم وصل نگه می‌دارد.


عنصر زن در شازده احتجاب، نقش مهمی دارد. از مادر و مادربزرگ که از قاب چوبی بیرون آمده و دامن خاکی خود را تکانده و به حرف می‌آیند گرفته، تا منیره خاتون که نقش مهمی در کودکی شازده دارد و بعد فخرالنساء و فخری که سایه‌های یکدیگرند و در مراحل مختلف کتاب، حضورشان پررنگ‌تر می‌شود. به‌خصوص فخرالنساء که به‌عنوان نماد نسل جدید، در جستجوی کشف و شناخت اجدادش است تا ببیند از کجا به این‌جا رسیده‌اند، و خودش هم قربانی این سیستم ظلم‌سالار خانوادگی است.


کتاب را بسیار دوست داشتم و پیشنهادش می‌کنم. مدت‌ها بود که از یک رمان فارسی اینقدر لذت نبرده بودم. بهمن فرمان آرا از روی این کتاب، فیلمی به همین نام ساخته که من دوست ندارم ببینمش و مطمئنم تصاویری که گلشیری توی ذهنم ساخته را از فیلم بیشتر دوست دارم. از گلشیری قبل از این، مجموعه داستان "جبه‌خانه" و فیلمنامه‌ی "دوازده رخ" را خوانده بودم. خوشحالم که گلشیری یک روز طرح و داستان کوتاهی با عنوان شازده احتجاب را برای ابوالحسن نجفی خوانده، و نجفی تشویقش کرده این ایده را بسط دهد و در قالبی بلندتر جا بدهد.

/ 0 نظر / 41 بازدید