فیلم The sea inside/«دریای درون» محصول سال ۲۰۰۴ و کاری از «آلخاندرو آمنابار»، کارگردان اسپانیایی است که به‌خاطر تریلر روانشناختی انگلیسی‌زبانش به اسم The others/«دیگران» احتمالا او را بشناسید. فیلم «دریای درون» در هفتاد و هفتمین دوره‌ی اسکار، برنده‌ی جایزه‌ی «بهترین فیلم خارجی‌زبان» شده است.


ماجرای فیلم اقتباسی است از زندگی واقعی ملوانی به اسم «رامون سامپدرو»، اما از آنجایی که فیلم توانسته ماهیت داستان‌گویی خود را حفظ کند، بدون درنظر گرفتن جنبه‌ی اقتباسی‌ و زندگینامه‌ای آن هم می‌توان به‌عنوان اثری مستقل، ستایشش کرد.


«رامون» سال‌هاست که بعد از یک حادثه‌ی تلخ و شکستن گردنش، از ناحیه‌ی گردن به پایین کاملا فلج شده و روی تخت زندگی‌اش را می‌گذراند. موضوع اصلی فیلم، تلاش‌های رامون برای قانونی انجام دادن «اُتانازی»(مرگ آسان خودخواسته) است و چالش‌هایی که در تمام این سال‌ها با آن مواجه بوده، از منع‌ قانونی گرفته تا واکنش‌های خانواده و نزدیکانش.


از نظر مضمون و تصویری که فیلم از نقش اراده و آزادی انسان بر تصمیم مرگ خودخواسته نشان می‌دهد، شاید نتواند خیلی از آدم‌های خوشبین و معتقد به مذهب و اینکه حق حیات فقط باید توسط خدا از انسان گرفته شود را راضی کند، اما کارگردانی هنری و جنبه‌ی بصری فیلم آنقدر زیباست که حتی یک بیننده‌ی مخالف با پیام فیلم هم نمی‌تواند با تصاویر زیبای آن ارتباط نگیرد و اشک نریزد. به‌خصوص در صحنه‌هایی که زاویه‌ی دید، ذهن رامون است و بیننده از نگاه ذهن آزاد و به پرواز درآمده‌ی او صحنه‌ها را می‌بیند، تماشای آن میل به آزادی و از بندها گسیختن و راحت شدن، حسی اندوهناک اما زیباست. در واقع فیلم با نشان دادن زندگی، تصمیم مرگ خودخواسته‌ی رامون را بدون توی ذوق زدن ستایش می‌کند و انواع کاراکترهای موافق و مخالف را نیز توی داستانش می چیند تا در نهایت قضاوت را برعهده‌ی بیننده بگذارد، اما این تمجید غمگین از تصمیم رامون، آدم را عصبانی نمی‌کند و کمک می‌کند شرایط را از دید کسی ببینیم که سال‌هاست رنج می‌کشد و زندگی را این‌شکلی نمی‌خواهد، و باعث می‌شود آن عینک خوشبینی کاذب «زندگی به‌هرحال زیباست» را برداریم و دقایقی، واقع‌بین باشیم و با چشمهای او دنیا را ببینیم.


روایت فیلم، با ریتمی ملایم و مناسب، پیش می‌رود و اتفاقات هرکدام سرجای خود می‌افتند و تقریباً چیزی کم یا زیاد وجود ندارد‌. البته که یک‌سری کاستی در پردازش بعضی شخصیت‌های مکمل حس می‌شود که احتمالا ترجیح کارگردان بوده، ولی شاید بیننده حس کند دوست دارد این آدم‌ها را بهتر بشناسد. قاب‌بندی‌های فیلم و رنگ‌های آرام و مرتبط با دریا، و جغرافیایی که فیلم در آن اتفاق می‌افتد، همگی یک فضاسازی شاعرانه خلق کرده‌اند که با شخصیت خود رامون به‌عنوان آدمی خوش‌صحبت و دوست‌داشتنی که شعر هم می‌گوید و بسیار آرام و منطقی از ضرورت داشتن حق مرگ خودخواسته‌اش دفاع می‌کند، همخوانی دارند. همچنین عشق نیز به شکل‌های مختلف در فیلم ظاهر می‌


«خاویر باردم» در این فیلم بدون بهره‌گرفتن چندان از حرکت بدن، با یک گریم متفاوت و با حرکات صورت و لبخند خاصش، چنان بار حسی‌ای را به بیننده منتقل می‌کند که حتی وقتی سراغ عکس‌های خود رامون واقعی‌ هم می‌رویم، می‌بینیم باردم انگار از خود او هم بهتر احساسات را به چشم‌هایش منتقل کرده است! طنز منحصربه‌فرد و محزون کاراکتر رامون، دردناک بودن موضوع فیلم را قابل‌تحمل‌تر می‌کند. نکته‌ی قابل ستایش درباره‌ی شخصیت رامون این است که فقط برای خودش تصمیم می‌گیرد و نظرش را به سایر انسان‌های کم‌توان و ناتوان تعمیم نمی‌دهد و برای کسی نسخه‌ای نمی‌پیچد. در کنار باردم، «بلن روئدا» نیز به‌عنوان یکی از بازیگران اصلی حضور دارد و او هم سرجای خودش، در نقش وکیلی مبتلا به سندرم «کاسادیل» درخشیده است.


با مضمون این فیلم موافق باشیم یا نه، تماشایش همزمان یک تجربه‌ی خوب و تلخ و پر از اشک است، که ممکن است همچنان که تلخی داستانش را به ما تزریق می‌کند، در سرمان پرسش‌هایی مرتبط با مرگ و زندگی و حق انسان بر آن‌ها ایجاد کند و کمک کند بعدها با دیدی متفاوت‌تر، این قضایا را نگاه کنیم.

/ 0 نظر / 21 بازدید